از پارسکدرز بیشترین بهره را ببرید و رویای کاری خود را زندگی کنید.
دو سال پیش منتشر شده
تعداد بازدید: 186
کد پروژه: 490472
شرح پروژه
این مسابقه خیلی مهم بود
صدای خنده و شادی بچه ها مثل باد درجنگل میپیچید
اما خرگوشی خیلی ناراحت بود
همه جا را دنبال موشی گشت اما خبری از او نبود که نبود.
خانم کانگورو گوش های اورا نوازش کرد و گفت :
_ناراحت نباش این یک بازی بود دفعه بعدی حتما خواهی برد
خرگوشی لب هایش را چید و گفت: +این فقط یک مسابقه نبود اگه موشی می آمد ما میبردیم
موشی و خرگوشی از کودکی باهم بازی می کردند و خیلی صمیمی بودن و تمام حیوانات جنگل آنها را به مهربانی میشناختند
موشی مراقب گلها بود و گل های زیادی درخانه داشت. او به حیوانات ضعیف تر کمک میکرد.
خرگوشی هم جنگل را خیلی دوست داشت و میگفت جایی که در آن زندگی می کنیم خیلی مهم است باید مواظبش باشیم.
خرگوشی بعد از تمام شدن مسابقه تمام جنگل را برای پیدا کردن موشی زیر و رو کرد ،سراغ او را از همه گرفت اما هیچکدام از حیوانات جنگل خبری از او نداشت.
اول از همه پیش آقا کلاغه رفت که همه او را به خبر چینی میشناختند
_ آقا کلاغه آقا کلاغه ،تو که از همه چیز خبر داری میدونی موشی کجاست؟؟
کلاغ پرهاش رو باز کرد به خودش کش و تابی داد
+ نه خرگوشی از وقتی روی این شاخه نشستم موشی رو ندیدم
خرگوشی با گوش ها و لب های آویزان به راهش ادامه داد تا به فیل رسید که در حال آب تنی توی رودخانه بود خرگوشی نزدیک آقا فیله شد و گفت:
_ آقا فیلی تو موشی دوست من رو ندیدی ؟
فیلی گفت:
+نه خرگوش کوچولو از ظهر که من اینجام حتی برای آب خوردن هم کسی اینجا نیومده
_حالا من چیکار کنم هرجا میگردم نیست که نیست؟
+فیلی: نمیدونم شاید توی دشت سرگرم بازی شده برو اونجا رو بگرد
خرگوش تشکر کرد و به راه خودش ادامه داد غروب شده بود و آسمان کم کم داشت تاریک میشد آنقدر به دنبال موشی گشته بود،فراموش کرده بود که امشب در خانه آنها مامانی قراره جشن طبیعت بگیره ،خانواده خرگوشی هرسال با آمدن هرفصل نو جشن می گرفتند و خدا رابه خاطر نعمت های فراوانش شکر میکردند
خرگوشی که از لانه خودشون فاصله گرفته بود سریع به سمت خانه رفت یادش آمد که میخواست در پخت کیک هویج به مامان کمک کند
توی خونه مامان و بابا منتظر خرگوشی بودن. روشنی روز جایش را به تاریکی شب داده بود و خورشید خانم جایش را به ماه اما خبری از خرگوش کوچولو نبود
پدر به ساعت نگاه میکرد و مامانی به پنجره زل زده بود و با خودش فکر میکرد که نکند سرما بخورد و مریض شود
و رو به پدر کرد و گفت : خرگوشی دیر نکرده؟
پدر که مرد بسیار مهربان بود میدانست که دلواپس خرگوشی است گفت
_نه هنوز دیرنکرده
اما مامانی هنوز دلشوره خرگوشی رو داشت گفت ،
_ نکند به سمت جاده آدما رفته باشه؟؟
پدر: نه اون خودش دیده که در جاده آدما چه اتفاقی برای جوجه افتاد...
خرگوشی ناراحت وارد خونه شد با دیدن خرگوشی چشمان مادر برق زد و ناراحت گفت: کجا بودی ؟ چرا اینقدر دیر کردی ؟ چرا ناراحتی
پدر که مرد با تجربه ای بود مادر را به آرامش و سکوت دعوت کرد گفت :
صبر کن لباسهاش رو عوض کنه بعد حرف میزنیم
خرگوشی برای تعویض لباس های خود به اتاقش رفت و یک دست لباس مهمانی پوشید و پیش پدرو مادرش آمد
بابا : خب دخترم تعریف کن چرا ناراحت بودی ؟
خرگوشی : ببخشید بابا یکم دیر اومدم داشتم دنبال موشی میگشتم
بابا:مگه گمشده بود
خرگوشی : نمیدونم ولی امروز مسابقه بود نیامده بود و ما باختیم
بابا: اشکال نداره دفعه بعدی برنده میشید
خرگوشی ناراحت شد او متوجه نمیشد که چرا همه میگویند دفعه بعدی این مسابقه برای او خیلی مهم بود
پدر خرگوشی که متوجه ناراحتی خرگوشی شد دست خرگوشی رو گرفت و گفت:
چون از این باخت و برد ها زیاد هست توی زندگی و نباید ناامید شد ،خب حالا بگو چرا این همه برایت مهم بود ؟؟
_ امروز خانم کانگورو مسابقه طناب کشی گذاشته بود قرار بود اگه ما بردیم یک درس درست و حسابی به روباهک بدیم
_ چرا میخواستید این کار را بکنید ؟
بچه روباهه که تازه اومده بچه ها رو اذیت میکنه بهشون زور میگه اون روز توی جنگل با بچه ها بازی میکردم روباهک ، آهو رو می ترسوند و هلش میداد آخرشم آهو خورد زمین پاش زخمی شد
یا مثلا خاله بزی ما رو خونه اش دعوت کرد رفتیم مهمونی تولد بزغاله کوچولو روباهک سهم کیک بچها رو میخورد
نگذاشت توی تولد به کسی خوش بگذره کادوی موشی رو مسخره میکرد
بابا : خب شما میخواستید چیکار کنید؟ مثل خودش باهاش رفتار کنید؟ اون موقعه فرق شما با روباهک چی بود ؟ روباهی داد بزنه توهم داد بزنی چه فرقی کردید؟
_پس باید چیکار کنیم ؟
_ باهاش حرف بزنی ببینی چرا این کاررا رو میکنه ، شاید دوست داره باشما دوست بشه اما راه دوست شدن بلد نیست
خرگوشی توی فکر رفت شاید بابا راست میگه
_خب بابا،روباهی درست چرا موشی نیامد تنهام گذاشت ؟؟
_ شاید کاری پیش اومده باشه براش بابا جان
صدای مادر در خانه طنین انداز شد
خرگوشی جان بیا یک بازی بکنیم باهم دیگه به جای باخت توی مسابقه امروز،ببینم میتوانی توی این بازی برنده بشی؟
_چجور بازی هستش ؟ اسونه؟
اسم این بازی «بازی آشتی» هست من این بازی رو از مادربزرگم یاد گرفتم ، خرگوشی عزیزمم وقتی از کسی ناراحتیم باید این بازی رو توی ذهنمون انجام بدیم
_توی ذهنمون انجام بدیم چی میشه مگه؟
_ وقتی که بازی تمام شد دلمون آروم میشه ما خوشحال میشم
_چجوری شروع میشه ؟
_ خب بیا فکر کنیم ببینیم موشی کجارفته که نیس؟
_ترسیده رفته یک جا قایم شده
دیگه چیکار میتونه کرده باشه؟
_ نمیدونم
فرار نکن از بازی عزیزم بیشتر فکر کن
_ مریض شده رفته دکتر
خب یک فکر دیگه
_ رفته کارای زمین بابا موشی رو انجام بده
آفرین یک فکر دیگه هم بگو
_ شاید رفته باشه مسافرت
همینجوری ادامه بده
_شاید یک دوست دیگه پیدا کرده
دیگه چی توی ذهنت هست؟
_ شاید روباهی باهاش دعوا کرده
بازم یک فکر دیگه میاد به ذهنت؟
_شاید رفته باشه پیش مامان بزرگش چون میگفت مادربزرگ بیمارشده
خب دیگه دیگه بدو یک فکر دیگه بگو منتظرم
_شاید هم ترسیده
آفرین ببین یک عالمه فکر دیگه هم هست که باعث میشه موشی نیاد همیشه اون فکری که توی سر ما هست درست نیست که ممکنه حقیقت چیز دیگه باشه
هر کدوم از اون شایدهای که گفتی یک فکر هستن و معلوم نیست کدوم راست یا غلط باشه واسه فهمیدن درستی فکرات باید با موشی حرف بزنی و بهش بگی ازش ناراحت شدی و یک عالمه فکر توی سرت هست اون میتونه کمکت کنه تا فکر درست رو پیدا کنی
_ خواستم با موشی حرف بزنم ولی نبود
_اشکال نداره الان زنگ بزن به خونه اونها
خرگوشی ازپیش مادر بلند شد به سمت تلفن رفت چشمش به کیک هویجی که مادر پخته بود افتاد
_ مامان کیکت خیلی خوشگله و حتما خوش مزه هم هست
_قربونت برم من عزیزم قراربود شما کمک کنی ولی حالا برو به موشی زنگ بزن بعد باهم کیک بخوریم ،موافقی؟
خرگوشی به خاطر بدقولی که کرده بود حسابی شرمنده شده بود
_ ببخشید مامان ف
خرگوشی تلفن راراموش کرد برداشت و شماره را گرفت بعد از چند لحظه صدای موشی از آن طرف خط بلند شد
_الوبفرماییدشما باخونه موشی تماس گرفتید
_ سلام موشی
_سلام خرگوشی خوبی؟ چه خوب شد زنگ زدی ببخشید امروز نشد بیام
_چی شد که نیامدی
_ حال مادربزرگم بد شد رفتیم دکتر
_ ببخشید موشی من فکر کردم من رو دوست نداشتی که نیامدی
_ نه تو دوست خوب من هستی
_ خب تعریف کن ببینم رفتی مسابقه روباهک؟
_ آره اما تو نیامدی چیزی درست پیش نرفت
_ ای بابا اصلا دلم نمیخواست اینجوری بشه و براش ناراحتم
حالا دفعه بعدی یک راه دیگه براش پیدا میکنیم
_ بابا خرگوشیم گفت کار ما اشتباه بوده گفت ما باید با روباهی حرف بزنیم تا ببینیم چرا بچه ها رو اذیت میکنه
_ باشه فردا باهاش حرف بزنیم؟؟
_ اره ما نباید شبیه اون رفتار کنیم اگر نه با خود روباهی فرقی نمیکنیم
_ اره ما باید با رفتار درست رو بهش یادبدیم
_باشه موشی به جبران فکر اشتباهم امشب بیا جشن طبیعت خونه ما
_نه من باید کنار مادر بزرگ باشم و داروها رو بدم
_ حتما زود خوب میشه شب بخیر خداحافظ
_ ممنون شب بخیر خداحافظ
بعد از خداحافظی از موشی خرگوشی به مادرش گفت
_ مامان واقعا بعد از انجام این بازی خوشحال و آروم شدم
موشی هم فکر درست و نشونم داد
مادر خندید خرگوشی آن شب کنار خانواده خود خوشحال بود و کل شب را جشن گرفتن و به آنها خوش گذشت
مهارت ها و تخصص های مورد نیاز
مبلغ پروژه
65,000 تومان
مهلت برای انجام
4روز
وضعیت مناقصه
انجام شده
درباره کارفرما
عضویت دو سال پیش
نیاز به استخدام فریلنسر یا سفارش پروژه مشابه دارید؟
قادر به انجام این پروژه هستید؟
متأسفانه مهلت ارسال پیشنهاد این پروژه به پایان رسیده و پروژه بسته شده است؛ اما فرصتهای متعددی در سایت موجود میباشد.
به رایگان یک حساب کاربری بسازید
مهارتها و تخصصهای خود را ثبت کنید، رزومه و نمونهکارهای خود را نشان دهید و سوابق کاری خود را شرح دهید.
به شیوهای که دوست دارید کار کنید
برای پروژههای دلخواه در زمان دلخواه پیشنهاد قیمت خود را ثبت کنید و به فرصتهای شغلی منحصر به فرد دسترسی پیدا کنید.
با اطمینان دستمزد دریافت کنید
از زمان شروع کار تا انتهای کار به امنیت مالی شما کمک خواهیم کرد. وجه پروژه را از ابتدای کار به امانت در سایت نگه خواهیم داشت تا تضمین شودکه بعد از تحویل کار دستمزد شما پرداخت خواهد شد.
میخواهید شروع به کار کنید؟
یک حساب کاربری بسازید
بهترین مشاغل فریلنسری را پیدا کنید
رشد شغلی شما به راحتی ایجاد یک حساب کاربری رایگان و یافتن کار (پروژه) متناسب با مهارتهای شما
است.
پیدا کردن کار (پروژه)
تماشای دمو روش کار